|
پدربزرگش دست از نوشتن كشيد و لبخند زنان به نوه اش گفت: درسته درباره تو مي نويسم. اما مهم تر از نوشته هايم مدادي است كه با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي برزگ شدي مانند اين مداد شوي.پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چيزي خاصي در آن نديد.گفت:اما اين هم مثل بقيه مدادهايي است كه ديده ام. پدر بزرگ گفت :بستگي داره چطور به آن نگاه كني.در اين مداد5 خاصيت است كه اگر به دستشان بياوري تا آخر عمرت با آرامش زندگي مي كني. صفت اول : ميتواني كارهاي بزرگ كني اما نبايد هرگز فراموش كني كه دستي وجود دارد كه حركت تو را هدايت مي كند .اسم اين دست خداست .او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حركت دهد. صفت دوم: گاهي بايد از آنچه مي نويسي دست بكشي و از مداد تراش استفاده كني اين باعث مي شود مداد كمي رنج بكشد اما آخر كار نوكش تيزتر مي شود.پس بدان كه بايد رنج هايي را تحمل كني چرا كه اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي. صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد از پاك كردن يك اشتباه از پاك كن استفاده كنيم.بدان كه تصحيح يك كار خطا كار بدي نيست در واقع براي اينكه خودت را در مسير درست نگهداري مهم است. صفت چهارم: چوب يا شكل خارجي مداد مهم نيست ذغالي اهميت دارد كه داخل چوب است پس هميشه مراقب درونت باش چه خبر است. صفت پنجم: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد .بدان هر كار در زندگي ات مي كني ردي به جا مي گذارد سعي كن نسبت به هر كاري مي كني هوشيار باشي و بداني چه مي كني.
گفتی : برو همیشه کسی هست که تو را بهتر از من می نویسد رفتم باران می بارید مثل امشب رفتم تا ته سال ها تا آن سوی همه مشق ها ........خطی نا نوشته شدم.......
زندگی حتا وقتی انکارش می کنی حتا وقتی نادیده اش می گیری حتا وقتی نمی خواهی اش ازتو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است.
باران که آمد گریختی! به جای آن که گوش به ترنم آن بسپاری. یا چتری برداری و در کنار عابران دیگر قدمی بزنی …
حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله
مرد جوانی، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماهها بود
که ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و
از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود که
برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست که پدر توانایی خرید
آن را دارد. بالاخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی
اش فرا خواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم
و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یک جعبه به دست او داد. پسر،
کنجکاو ولی ناامید، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا، که روی آن نام او طلاکوب
شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت: با تمام مال و دارایی که
داری، یک انجیل به من می دهی؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد. سالها
گذشت و مرد جوان در کار وتجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده.
یک روز به این فکر افتاد که پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از
روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینکه اقدامی بکند، تلگرامی به
دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر، تمام اموال خود رابه
او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی
نماید. هنگامی که به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد. اوراق و
کاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز
یافت. در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کلید یک
ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد. در کنار آن، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین
مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی
آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.
خدایا !مرا به ابتذال ارامش و
خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن .
لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها در کنار
هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند خوشبختی. پولداری. عشق. دانائی. صبر.غم.
ترس و...هر کدام به روش خویش می زیستند .تا اینکه یک روز دانائی به همه
گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید زیرا به زودی آب این جزیره را
خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید. تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود
را از انبارهای خانه های خود بیرون آوردند و تعمیرش کردند.همه چیز از یک
طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایقها
شدند و پارو زنان جزیره را ترک کردند. در این میان عشق هم سوار قایقش بود
اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار
جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند که او سوار بر
قایقش شود. عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی
شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جائی برای عشق نماند.!!! قایق رفت و
عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب میرفت و عشق تا
زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا ترس جزیره را ترک کرده
بود. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در
همان نزدیکی قایق ثروتمندی را دید و گفت : ثروتمندی عزیز به من کمک کن.
ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی برای تو نیست.
عشق رو به (غرور) کرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ غرور پاسخ داد: هرگز تو خیسی
و مرا خیس میکنی. عشق رو به غم کرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات بده اما
غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم
بلکه خودم احتیاج به کمک دارم. در این حین خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق
گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست. از دور شهوت را دید و به او گفت:
آیا به من کمک میکنی؟ شهوت پاسخ داد البته که نه!!! سالها منتظر این لحظه
بودم که تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی همه می گفتند تو از من
برتری ، از مرگت خوشحال خواهم شد ، عشق که نمی توانست نا امید باشد رو به
سوی خداوند کرد و گفت :خدایا مرا نجات بده ناگهان صدائی از دور به گوشش
رسید که فریاد می زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدری آب
خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش
آمدن خود را در قایق دانائی یافت آفتاب در آسمان پدیدارمی شد و دریا
آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام
احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق برخواست به دانائی سلام کرد واز
او تشکر کرد دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم که به
نجات تو بیایم شجاعت هم که قایقش از من دور بود نمی توانست برای نجات تو
بیاید تعجب می کنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حیوانات و وحشت رفتی؟
همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست که در هیچ کدام از ما نیست. تو لایق
فرماندهی تمام احساسها هستی. عشق تشکر کرد و گفت: باید بقیه را هم پیدا
کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا
نجات داد؟؟ دانائی گفت که او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!! دانائی
لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون این فقط زمان است که می تواند بزرگی و ارزش
عشق را درک کند.
تو رفتی رد پایت در دلم ماند شکوه خندهایت در دلم ماند دلم را با سحر خوش کرده بودم غروب ماجرایت در دلم ماند شریک دردهایم بودی, اما غم بی انتهایت در دلم ماند هزار و یک شبم چون باد بگذشت طنین قصهایت در دلم ماند سپردی سرنوشتم را به پاییز بهار با صفایت در دلم ماند علیرغم سکوت ساده من سفر کردی صدایت در دلم ماند وحالا مثل یک رويای برفی تو رفتی رد پایت در دلم ماند |
About
مرداد 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 بهمن 1388 آبان 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
baghemahtab |